|
دست مرا كه مي گرفتي يا دستت را روي شانه ام مي گذاشتي، دلم مي خواست مادرم ما را مي ديد. اما يك بار كه ديد گفت: ديگر حق نداري به خانه خانم خانم بروي و ديگر نبينم با اين پسره بازي كني... مادرم فرياد مي زد كه اگر شده اين پسره دهاتي را به ده برگرداند، نمي گذارد ما ديگر روي هم را ببينيم. يك دختر بچه درست نيست با يك پسربچه، آنهم... او نمي دانست كه تو يك بچه بهشتي بودي كه براي من از بهشت فرستاده شده بودي... آن وقت به پدرم گفت كه بايد او را به ده برگرداند.... هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شدم مي ترسيدم رفته باشي ...
از كتاب « چه كسي باور مي كند رستم، روح انگيز شريفيان» |
| Leave a Comment: |