|
رمان. روايت زني براي فرزند خيالي عشقي نافرجام؛ ماهني. موضوعي بديع با نثري روان. نويسنده جايي كه از داستان بابك به داستان ابوطالب گريز مي زند پرش نازيبايي مي كند انگار كه بابك به كل فراموش مي شود تا پايان داستان كه چند كلمه اي در مورد بابك و سرنوشتش مي نويسد. داستان همزمان با بيان سرنوشت ابوطالب و بابك تمام مي شود، در حالي كه زمان اين دو سرنوشت كاملا متفاوت است كه اين موضوع باعث درهم ريختن زمان داستان مي شود. ماهني ! اگر نطفه ات بسته مي شد، اگر به دنيا مي آمدي، روي دست هايم، توي بغلم، لخت لخت، با زبانم مي شستمت. ... چشم هايت درست مثل چشم هاي پدرت مي شد. مي توانستم وقتي كه او نيست به آن ها زل بزنم. با نفسم نازت مي كردم. بوي تنت را مي بلعيدم. ماهني، اگر نطفه ات بسته مي شد، هزار سال شيرت مي دادم. آن قدر كه با من يكي شوي و من با پدرت و تو با ما... |
| Leave a Comment: |