Entry: آبي ماوراي بحار، شهريار منرني پور، نشر مركز Tuesday, March 28, 2006



داستان كوتاه. يازده داستان در مورد برج هاي دوقلوي فروريخته نيويورك. داستان ها، بعضا، خلاقيت هاي قابل توجهي دارد. داستان هاي غمگين و شادي كه مي توان در پس فرو ريختن اين دو برج و تاثير آن بر زندگي هاي بسيار نوشت و خواند. و البته با نثري سخت كه گاهي داستان را پيچيده مي كند نا روان.

از پشت جلد:

كابوس هايم هميشگي اند. اما وقتي خودم به پاي خودم آمده ام به اين دنياي نحس كلمات، كه ارواح اشيا و آدم هايند، به طمع كام گرفتن از كلمات، ديگر چه جاي گله...

آن برج ها براي من و براي داستان ها فقط آن دو برج خاص نبودند. براي تمركز كه پلك مي بستم،‌ پشت پلك هايم، شكل وهم آلود تل ويرانه شان هم، شكلي بود كه در كابوس هاي گذشته تا حال تناسخ داشته است... وقتي كه از ديار، كتابي مصور از واقعه، به دستم رسيد، و ديدم كه نديده، صحنه هايي را ديده و نوشته ام...

 

داستان شرح افقي جدول برايم خواندني بود:

قبول مي كنم كه رايج، آدم هاي معمولي وقتي از شغل كسي مي پرسند، مي خواهند بفهمند به طرف اطمينان كنند، يا ازش دوري كنند. تو اين طور نپرس. آدمها، توي سمت هاي افقي يا عمودي با هم حرف هاي مشترك پيدا مي كنند، به هم قفل مي شوند. ولي يكي مثل من كه نتوانسته ام گرفتار قاعدة خانه ها باشم، تنها و بيرون مانده ام...

   0 comments

Leave a Comment:

Name


Homepage (optional)


Comments