|
داستان خواندني زندگي يك زن؛ از كودكي. همبازيهاي كودكي. شادي ها و غصه هاي كودكي. عشقي كه در كودكي شكل مي گيرد و تا پايان هست. با نثري روان، دلنشين و قابل لمس و گريزهاي تلخ و شيرين بين كودكي و اكنون. خواندن اين كتاب توصيه مي شود!
... از اينكه ديگر نمي توانستم فكرم را بر زبان آورم خسته بودم. آن چه مي گفتم، فكر و عقيده ام نبود چيزي بود كه از من انتظار داشتند. شفافيت درونم را از دست مي دادم. عادت كرده بودم كه حرف دلي نداشته باشم. اعتماد مانند سلامتي است از دست كه رفت ديگر به زحمت باز مي گردد. درونم از اعتماد تهي مي شد. اولين بار كه پدر و مادرم اسم او را شنيدند، پدرم خنديد و گفت: هم جهانبخش است هم جهاندار؟ آن روز طنين آن اسم براي من زيباترين موسيقي بود. اولين بار كه گفت: حالا ديگر خانم جهاندار هستي. نمي دانستم آن سعادت را با چه چيز مي توانم بسنجم. به جهان نگاه مي كنم و از خودم مي پرسم آيا مي تواند تصوري از دلهره و بي تابي آن روزهاي من داشته باشد؟ ... تو مي گفتي: من نمرده ام، منزل عوض كرده ام. در تو كه مرا مي بيني و بر من اشك مي ريزي زنده مانده ام. |
| Leave a Comment: |